تبليغاتX
حرف های یک منتظر
سلام


طنز نوشته هاي من آپ ديت شد

www.hesam-ahani1366.com

+ نوشته شده در 90/09/24ساعت 3:50 توسط حسام آهنی |

با سلام خدمت تمام دوستان عزیز و مهربان

 

از این به بعد با پیشنهاد بسیار بسیار کم دوستان و با مخالفت بسیار بسیار زیاد دوستان، من نوشته های طنز از قبیل نثر و نظمم رو در وبلاگ دیگری به نام:

 طنز نوشته های حسام الدین آهنی می نویسم

كه اولين پستم رو با هزار مكافات گذاشتم

و منتظر نظرات شما

+ نوشته شده در 90/05/06ساعت 1:37 توسط حسام آهنی |

به نام خدا

 

با سلام خدمت دوستان مهربان

عارضم محضرتون كه وقتي مرحوم ناصر حجازي فوت شد و اندوه فراوان مملكت ايران را در سكوتي مبهم فرو برد و من هم جزئي از اين مملكت، خيلي برام جالب بود ببينم كه سازمان تربيت بدني و غير تربيت بدني يا ترييت مدني و ... ( چون ما ايراني­ها هميشه مرده پرست هستيم اين بار براي پرستيدن يك شخص از اين به بعد عزيز شده) چه برنامه­اي براي مرحوم حجازي دارند

 

برنامه ماشالله ياد بود اما يك برنامه كه نظر منو جلب كرد اين بود كه:

پيكر مرحوم (هرچند عادل فردوسي­پور ديشب تو برنامه­اش بسيار اصرار داشت كه مرحوم حجازي از پيش ما نر فته و ...) ناصر حجازي رو براي آخرين بار درون دروازه ورزشگاه آزادي گذاشتند كه حركت نمادين جالبي بود.

 

اما من برام جاي سوال شده!!

اگر هزاران بار زبانم لال، خداي نكرده خداي نكرده 1000 سال ديگه رخ بده:

مثلا علي دايي فوت بشه كجاي ورزشگاه آزادي ميزارن ايشان رو؟؟؟!!!

1-     كنار پرچم كرنر

2-     كنار كمك داور

3-     كنار ديرك دروازه

4-     روي نقطه پنالتي

خلاصه كجا مي­خوان يزارن؟

بلاخره من پيشنهاد مي­كنم به آقايون استاد حركات نمادين كه از الان به فكر بوند ديگه

برا خودشون خوبه دقيقه نود يهو زياد بايد فكر كنن مغزشون مي­پوسه

موفق باشيد

+ نوشته شده در 90/03/11ساعت 0:12 توسط حسام آهنی |

ابي (ابراهيم حامدي) خواننده معروف و دوست داشتني ايران درگذشت

 

اين خبر درست و قطعي است

زيرا من با چشم­هاي خودم صحنه مرگ ايشان را در لب تاپ يكي از دوستان كه در حال خواندن آهنگي به نام عاشقانه بودند ديدم كه ماشين ايشان منفجر شد و تركيد

يكي نيست به اين ضعيفه اجنبي بگه بابا چرا خب مي­كشي خواننده عزيز ما رو!

خوشت مياد بيان خواننده شما رو هم ما بكشيم

بنده خدا ابي داشت برات آهنگ به اون قشنگي مي­خوند

 

خبر بعدي اينكه من يكشنبه قم بودم

مردم شهيد پرور قم با تمام احترام به آنها واقعا معركه هستند

سوار بر تاكسي نشسته بودم بماند اينكه دوست راننده ما پنج نفر را سوار كرده بود و بماند كه مثل بقيه رانندگان تاكسي شهر قم قسمتي از مسير را خلاف مي­رفت در حين رانندگي كه خلاف مي­رفت به ماشين­هايي كه داشتند مسير عادي را با كمي بيشتر از سرعت معمول حدود 80 90 كيلومتر در ساعت، رانندگي مي­كردند مي­توپيد و از رانندگي آنها شكايت داشت

اينجورشو ديگه نديده بودم

از طرفي وقتي ناصر خسرو در قرن 4،5 هجري فرموده بود

هرلحظه به يك هواست قزوين

ديوانه شهرهاست قزوين

 

من مطمعن شدم كه ايشان سفري به شهر قم نداشند چون من تو يكي از خيابانهاي قم در حال قدم زدن بودم و تا كمي نيمه ابري گم شده بودم كه هوا يكهو بد شد و تگرگ بدي گرفت بطوري كه زمين سفيد شده بود و وقتي به دوست خود زنگ زدم براي ديدنشان متوجه شدم كه در 4،5 خيابان آن طرفتر هوا كاملا صاف و بدون ابر بود چه برسد به باران و تگرگ و ...

و مطمعنم اگر ناصر خسرو سفري به قم داشتند چنين بيتي را مي­سرودند

هر جاده به يك هواست اين قم

ديوانه شرهاست این قم

 

حالا چيزهاي زيادي داشتم از قم كه بنويسم كه شايد درست نباشه!!!

 

نكته ديگري كه اتفاق­هايي كه جديدا با اون مجدد روبرو شدم اين بود كه:

به برادر زاده من اين نوشته رو دادند:

سربازي سزبازي سرسربازي سرسربازي را شكست

و مي­گويند اين را بخوان

آخه اولا چرا بچه رو به بازي مي­گيريد

دوما حالا يه سربازي يه غلطي كرد و يه شكري خورد و  تو اون سن و سال رفته و سرسربازي كرده، حالا چرا اينقدر مي­كوبيدش آخه

بدبخت از زماني كه ما 6 7 ساله بوديم اينو به ما گفتند و آبروشو بردند.حالا معلوم نيست بزرگترهاي ما هم چنين چيزي را داشتد يا نه اصلا بزرگترهاي بزرگترهاي ما هم داشتد يا نه بزرگترهاي بزرگترهاي بزرگترهاي ما ...

و اصلا معلوم نيست اين سرباز بدبخت در چه زماني سرسربازي كرده و اصلا الان زنده هست يا نه؟

چرا انقدر پشت سر مرده صحبت ميشه. خوبيت نداره بخدا

 

همين ديگه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پيش نوشت: تو مقاله اي از اسمائيل اماني خوندم كه طنز با مسخره بازي فرق مي­كنه گفتم يه ذره مسخره بازي بنويسم

 

+ نوشته شده در 90/02/19ساعت 20:59 توسط حسام آهنی |

با سلام خدمت دوستان عزيز

امیدوارم سال خوبی داشته باشید

عارضم محضر عزيزان، در ايام طفوليت و كودكي (الان بزرگ شدم، قابل توجه دوستاني كه مي­خوان بگن مگه بزرگ شدي؟!) وقتي ايام عيد مي­رسيد، علاوه بر اينكه ذوق عيدي گرفتن را داشتم (مثل خودتان) آرزوي زود بزرگ شدن را هم داشتم، چرا كه در زمان طفوليت خيلي ديگه سنگ مي­تركيد، ديگه خيلي سنگ مي­تركيد 5،6 هزار توماني از فاميل محترم و محترمه مي­گرفتيم (اون وقتا 5،6 هزار تومان خيلي بودا) به همراه بعضي وسايل جانبي از قبيل جوراب و جوراب و جوراب و جوراب كه بعضا اشتباهي هم ميشد و سهم ما جوراب زنانه و ساق دست و  يه سري چيزها كه در اينجا گفتنش خوب نيست ميشد، هر از چندي هم تخم مرغ­هاي زيبا روي اما كپك زده هم به دست ما مي­رسيد

خلاصه چه سرتون رو درد بيارم!!

در ميان اين اقوام و آشنايان هم، به عمو تقي* يه سري مي­زديم كه ايشان 1000 يا 2000 توماني ميداد به بنده تا كور شوند آنهايي كه جوراب مي­دادند و پول نمي­دادند. و ما هم خب بلاخره خر كيف مي­شديم و كار از تي تاپ و اين حرفا هم مي­گذشت.

اين مقدمه كوتاه رو گفتم تا عرض كنم الان كه يه كم بزرگتر شدم فكر مي­كنم ايكاش همانطور  كوچيك مي­موندم. چرا كه پدر بسيار محترم اين جانب، به بنده حقير كمتر از نوه هاي محترمشان عيدي دادند و دوستان فاميلي كه اعتقاد عجيبي به جوراب دادن در عيد داشتند و دارند،به ما كه خدا خيرشان بدهد همان جوراب را دادند اما به كوچكتر ها پول دادند

از همه اينا كه بگذريم، خود بنده مجبور شدم از اندك عيدي هاي گرفته شده از اينايي كه بالا گفتم به برادر زاده و خواهر زاده هاي بسيار بسيار محترم هم عيدي بدهم كه باعث سوزش بدي در ...** شد

 

اين رباعي هم به سردرد هاتون اضافه كنيد

از لاف اگر بگويمت بد نشودُ

الاف اگر بگويمت بد نشود

تو شخضيتت پر از سپيد ست و سياه

لواف ! اگر بگويمت بد نشود؟!

تقديم به مجید لواف يار غار بنده

موفق باشيد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*تفي علي اكبر بيك ، دوست 30-40 ساله ابوي بنده كه ما به ايشان عمو تفي ميگيم

**... منظورم سر اينجانب بود

+ نوشته شده در 90/01/16ساعت 22:58 توسط حسام آهنی |

با سلام

 

بعد از مدتها شعری به زبانم اومد که براتون می­نویسم و امیدوارم از نقد سازنده و مخرب شما بهرمند شوم

 

مدتی درمانده­ام، بیمار صحبت می­کنم

از زبان آدم بیکار صحبت می­کنم

 

وقت تنهایی خود هر دم کنار آینه

با دل معصوم بی آزار صحبت می­کنم

 

از تو در این شهر گفتن سود چندانی نداشت

مانده­ام با آتش سیگار صحبت می­کنم

 

مثل اشعار قدیمی بارها می­خوانمت

مثل آهنگ و صدای تار صحبت می­کنم

 

دم به دم با قاب عکس ساکتت هم صحبتم

تو ولی انگار نه انگار صحبت می­کنم

+ نوشته شده در 89/06/12ساعت 16:2 توسط حسام آهنی |

سلام

عارضم خدمت عزیزان که این سریال بسیار بسیار زیبا و در عین حال مزخرف "فاصله ها"  برای ما هم نکته ای در بر داشت و اینکه:

پاره­ای از شب گذشته بود و ما در پای نت بودیم و خانم والده (انشالله سایه ایشان بر سر ما پایدار باشه) نیز در بر ما نشسته بودن که  دوستان شروع کردن به مردم آزاری و مقداری زیاد میس انداختند که مادر بنده با لحنی کاملا شوخ طبعی که مخصوص خود ایشان میباشد فرمودند:

 

"بیتا خانومه؟"

+ نوشته شده در 89/05/17ساعت 17:15 توسط حسام آهنی |

با سلام خدمت دوستان عزیز  ...

 

اینبار میخوام غزلی از آقای کاظم بهمنی برای دوستان عزیز که در کتاب پیشامد، کتابی پر طرفدار (حداقل در قزوین) و بسیار بسیار زیبا که از طرف ایشان به تازگی چاپ شده رو براتون بنویسم

 

هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟

یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟

 

آیا تو هم هر پرده­ای را تا گشودی

از چارچوب پنجره دیوار دیدی؟

 

اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی؟

از زیر امواج آسمان را تار دیدی؟

 

نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟

از آتنا گفتن عذاب النار دیدی؟

 

در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟

دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟

 

آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک

خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

 

رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟

بیمار بودی مثل من، بیمار دیدی؟

 

حقا که با من فرق داری لا اقل تو

او را که می­خواهی خودت یکبار دیدی!

 

 

پس از خواندن چندین باره این کتاب ناخواسته تصمیم به این گرفتم که شعری طنز در نقیضه یکی از  شعرهای ایشان بنویسم که این شعر  انتخاب شد

 

با عرض پوزش:

 

 

 

هرگز تو هم مانند من تمساح دیدی؟

یا لااقل مثل خودت روباه دیدی؟

 

از صبح تا شب مثل سگ ها پارس کردی

از پارس کردن های خود اکراه دیدی؟

 

رفتی درون مسجدی، یک روضه خواندی؟

اعمال خود را فی سبیل الله دیدی؟

 

آیا تو در بازی شطرنج زمانه

بازیگری بی مایه­تر از شاه دیدی؟ *

 

رفتی به جایی دستت آن بالا نباشد

کوتاه بودی مثل من؟ کوتاه دیدی؟

 

آیا تو هم در مهد کودک­های قزوین

دل کندن از یک بچه با اکراه دیدی؟

 

مانند صدها زوج سرگردان بد بخت

رفتی برای خانه ای بنگاه؟ دیدی ...؟

  

از صیح تا شب زورکی شعری نگفتی؟

مانند بنده شاعری گمراه دیدی؟

 

 

*

(البته به جای بی مایه­تر کلمه دیگری بود که نمیشد در این مکان نوشت)

 

در پناه حق

یاعلی

+ نوشته شده در 89/03/23ساعت 0:0 توسط حسام آهنی |

 

با سلام خدمت دوستان

... و چنین شد که من به دنیا اومدم

... و خدا به اشتباهش پی برد

تازه بعد ۲۳ سال فهمیدم چرا میگن ۱۳ نحسه

 

با یک غزل در خدمتم

 

اگرچه پیش دلم در پی توام مریم

تو را برای ابد ترک میکنم مریم *

 

یکی دو سال غریبم و دستهای تو نیست

درون دست من و دور گردنم مریم

 

چه بوسه های زیادی که از لبم چیدی !

چه بوسه های زیادی که من زدم مریم

 

هنوز حسرت این در وجود من جاریست

که کاش همدم من بود و همسرم مریم !

 

و روز آخر و یک سنگ قبر و گریه زن:

که پاشو از سر جایت، ببین منم، مریم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تضمین از بیتی از آقای امیر پیمان

 

در ضمن لازم به توضیح هست که این کار را با علم بر اینکه قوافی مشکل دارد گفتم

 

موفق باشید

+ نوشته شده در 89/02/13ساعت 22:32 توسط حسام آهنی |

 

با سلام خدمت دوستان عزیز

غزلی زیبا از امیر پیمان شاعر کشورمون رو تو این پست میزارم

البته در چند وقت دیگه قرار بر اینه که من هم اگه خدا قسمت کنه غزلی با این وزن و قافیه بنویسم

در پناه حق

 

همچنین وبلاگ سابق این جانب با مجید لواف "رفیق شفیق" و "یار غار" بنده که به دلکده معروف بود از این پس وجود خارجی ندارد و به دلیل پاره ای از مشکلات به وبلاگ دلکده تغییر آدرس داده و از این پس با این نام وجود خارجی دارد

 

 

تو را برای ابد ترک می­کنم مریم

چه حسن مطلع تلخی برای غم مریم

 

پکی عمیق به سیگار می زنم هر چند

تو نیستی که ببینی چه می­کشم مریم

 

برای آنکه تو را از تو بیشتر می­خواست

چه سرنوشت بدی را زدی رقم مریم

 

مرا به حال خودم وا گذاشتند همه

همه ...

همه ...

همه حتی تو هم

تو هم

مریم...

+ نوشته شده در 89/02/02ساعت 0:51 توسط حسام آهنی |